از رمق افتاده بود، رگهایش خشکیده و پوستش ترک خورده بود. نایی نداشت که فریاد بزند. نسیم خنک صبحگاهی در گوشش گفت کمی دیگر طاقت بیاور تا برایت آب بیاورم. او با همان حال زار گفت نگران دوستانم هستم خیلی از آنها را که از دست دادم. فلامینگوها، اُردکها،… بیشتر »